خودناتوانسازی، اصطلاحی است که از دهه ۱۹۶۰ در روانشناسی مطرح شده و به رفتاری گفته میشود که فرد آگاهانه یا ناخودآگاه، مجموعه ای از عملکردها را انتخاب میکند تا شکست خود را به عوامل بیرونی و موفقیت را به عوامل درونی نسبت دهد. به عبارت دیگر، فرد با استفاده از این راهبردها، خود را قربانی شرایط میداند نه ناتوانیهای شخصی.
برگلاس و جونز، از اولین پژوهشگران این حوزه، معتقدند که این رفتارها میتوانند به تضعیف عملکرد فرد منجر شوند، زیرا او با اجتناب از پذیرش مسئولیت عملکردش، در واقع بهانهای برای شکستهای احتمالی خود فراهم میکند. تایلر نیز بر این باور است که در موقعیتهایی که توانایی افراد بالا ارزیابی میشود، تمایل به خودناتوانسازی بیشتر میشود.
در سالهای اخیر، پژوهشگران به نقش خودناتوانسازی در موانع پیشرفت تحصیلی توجه ویژهای داشتهاند. برگلاس و جونز این پدیده را به عنوان سازوکاری برای حفظ عزت نفس در مواجهه با تهدیدات احتمالی تعریف میکنند. به این معنا که فرد با استفاده از این راهبردها، فرصتهای بیشتری برای توجیه شکستهای خود پیدا میکند و در صورت موفقیت، احساس غرور و رضایت بیشتری خواهد داشت.
به طور خلاصه، خودناتوانسازی شامل هر فعالیتی است که فرد برای توجیه شکستهای احتمالی و حفظ عزت نفس خود به کار میگیرد. این رفتار میتواند عواقب منفی بر عملکرد و پیشرفت فرد داشته باشد
